خرید بک لینک
کسی نمی توانست بفهمد که کدام یک از ما دست دیگری را گرفته است؛ به لبخند هم نگاه نمی کردیم، ولی صدای اذان را می شنیدیم. صحن جا به جا کبوتر نشسته بود. حوض پر از آب بود. عکس چند تا درخت افتاده بود توی حوض. زنی با چادر گلدار از توی حیاط رد می شد و یک کودک دنبالش می دوید و بستنی لیس می زد...

گفت: اون دو تا رو ببین! ببینشون تو رو خدا!

دو تا کبوتر بالای در ورودی حرم سر برده بودند سمت هم، حرف می زدند. یکی دیگری را رو نمی داد. ناز می کرد...بالکی می زد. جا عوض می کرد. آن یکی ناز می خرید.

من و او چند قدم دور تر از دو تا کفتر زیر سایه ی درختی نشستیم به تماشا...

گفت: ببینم؟ من رو نگا کن؟ اوهوی!

نگاش کردم. محو چشم هاش

گفت: تو الان چرا من رو مثل این کفتره تحویل نمی گیری...

بی هیچ حرفی پاشدم. دست هام را باز کردم. شروع کردم ادای کفتره را در آوردن. اول خندید...بعد شروع کرد به چشم غره رفتن. که زشت است. بس کن تو رو خدا. آبرومون رو نبر...پا شد رفت. بالکی زد. آرام آرام رفت. دنبالش راه افتادم. خواستم دستش را بگیرم. دستش را پس زد. گفت: بامن حرف نزن! دستمم نگیر! اون ور رو نگاه کن! نگام نکن! خندیدم. اذان تمام شده بود...

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:4 توسط مجم |

برچسب: نویسنده: یلدا امینی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:59

صفحه بندی