گفت: اون دو تا رو ببین! ببینشون تو رو خدا!
دو تا کبوتر بالای در ورودی حرم سر برده بودند سمت هم، حرف می زدند. یکی دیگری را رو نمی داد. ناز می کرد...بالکی می زد. جا عوض می کرد. آن یکی ناز می خرید.
من و او چند قدم دور تر از دو تا کفتر زیر سایه ی درختی نشستیم به تماشا...
گفت: ببینم؟ من رو نگا کن؟ اوهوی!
نگاش کردم. محو چشم هاش
گفت: تو الان چرا من رو مثل این کفتره تحویل نمی گیری...
بی هیچ حرفی پاشدم. دست هام را باز کردم. شروع کردم ادای کفتره را در آوردن. اول خندید...بعد شروع کرد به چشم غره رفتن. که زشت است. بس کن تو رو خدا. آبرومون رو نبر...پا شد رفت. بالکی زد. آرام آرام رفت. دنبالش راه افتادم. خواستم دستش را بگیرم. دستش را پس زد. گفت: بامن حرف نزن! دستمم نگیر! اون ور رو نگاه کن! نگام نکن! خندیدم. اذان تمام شده بود...
برچسب:
نویسنده: یلدا امینی